تبليغاتX
تقدیم به تمام عاشقان

تقدیم به تمام عاشقان

خلوت شب
+نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت13:17توسط فائزه |
تنهام
+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت16:26توسط فائزه |
خداحافظ
+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت16:10توسط فائزه |
بمیرم
+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت16:5توسط فائزه |

هنوز هم فراموشت نکرده ام بااين که فراموش شده ام

 هنوز هم صدايت را مي شنوم با اين که صدايم نکرده اي

 هنوز هم همه جا مي بينمت با اين که به ديدنم نيامده اي

 هنوز هم با عشق تو پا بر جام با اين که

 خودت را زير بار عشق ديگري شکسته اي

 هنوز هم همان طور مقدس دوست ميدارمت

 با اين که زندگي خود را به تباهي کشانده اي

 هنوز هم چشماني به اشتياق نگاهت منتظرند

 با اين که چشم به چشم ديگري دوخته اي

 هنوز هم دلواپس دل نگراني هاي توام

 با اين که از همه ادما بريده اي

+نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت11:19توسط فائزه |
اگه من مردم....

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي

 پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار

 تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ...

 ولي... اگه تو مُردي ...

من فقط يه بار ميام مزارِت ..

 ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو

که با خون خودم سرخشون کردم ،

 برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم

 تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

+نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت11:11توسط فائزه |
سلام
سلاااااام

دوستان من واقعا شرمندم

یه مدت نشد که بیام و آپ کنم

مرسی از دوستای خوبی که منو فراموش نکردن

سعی میکنم زود زود آپ کنم

بازم مرررررررسسسسسسسی

+نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت22:14توسط فائزه |
کاش...

کاش شب باز به ديـــــدار تو فردا مي شد

 باز دست غمـت از فرق دلــــم پا مي شد

 هر چه شب در گذر خاطره گم مي کــردم

 صبح در مشرق چشـمان تو پيدا مي شد

 اشک و امـــــــيد چه پيوند قشنگي بودند

 شعـــله در آيــــنه ي آب تمــاشا مي شد

 همه متن دلم مشق شــب دست تو بود

 ليک در حاشيه چشم تو حاشا مي شد

 کاش بغضي که در آن لحظه ي آخر کرديم

باز مي ديدمــت و از دلــــمان وا مي شد

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت0:3توسط فائزه |
انتظار

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها

 و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم...

بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی

 برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم

 و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی

لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست

 برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما

اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره

 که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ،

 نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني،

 بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي

 که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه

 بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد...

 و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت19:35توسط فائزه |
پایان راه چیست؟؟؟

عشق واقعی چگونه ستایشت کنم

 در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

 بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

 چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای

 من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

 تو هوای دلم را با طراوت کردی

 زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم

 پس بدان دوستت دارم

گرچه پایان راه را نمیدانم .

+نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت1:2توسط فائزه |
تیر نگاه


آتش زده بر هستي من چشم سياهت

هر دم به هراس است دل از تير نگاهت

در ياب من خسته دل سوخته جان را

تا چند نشينم ز وفا بر سر راهت

در خانه ما نيست فروزنده چراغي

روشن بكن اين كلبه به رخسار چو ماهت

برخيز و بيا تا دل بشكسته و مسكين

خرسند شود در خم گيسوي چو ماهت

غافل شدم از تو شبي اميد كه روزي

باز آيي وگويي كه گذشتم زگناهت
+نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت2:39توسط فائزه |
خداحافظ مسافر.....

قلبم سنگین است. دیگر نمی‌خواهم کوله بار خاطراتت را

 به دوش بکشم. نمی‌خواهم شب و

روز به انتظار روز عذاب تو بنشینم.

 تصمیم دارم تو را با تمام خوبیها و بدیهایت فراموش

کنم. خاطراتت را به خاک بسپارم

 تا همه باور کنند تو برای من مرده‌ای.

این روزها شنیده‌ام کسی قلبت را شکسته است.

 می‌دانم بخاطر قلب شکسته خودت از من

حلالیت خواستی.

 می‌دانم تصمیم داری به سوی سرنوشت خود

بروی و دستی را که از من

دریغ کردی در دست لیلای دیگری بگذاری.

دیگر برو. به سلامت مسافر.

پشت سرت نه اشکی هست و نه آهی.

اینجا کسی دلش برای

تو تنگ نمی‌شود.

 حیف از روزهای خوش جوانیم که

 به دست تو سپرده بودم. قبول دارم که

دستهای پاییزی تو لایق جوانه‌های بهاری قلبم نبود.

نمی‌خواهم با یادآوری تو و خاطراتت

 لحظه‌هایم را خراب کنم؛

 زندگیم را در این حالتی که

هست دوست دارم...

مخصوصاً در کنار دوست عزیزی که

 برای تاریکیهایم چراغ آورد و

زخمهای به جا مانده از خنجر تو را التیام بخشید.

خاطرات خوب و بد تو را برای همیشه

به خاک می‌سپارم و تو را به خدا...!

+نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت15:15توسط فائزه |
علی(مدیر وب اتنه فقیه نصیری) مرسسسسسسسسی
نفرت در سایه عشق می روید و از فقدان عشق می گوید

نفرت با عشق متولد می شود


و درعشق غرق میگردد


دربلوغ نفرت است که عشق به کهولت می رسد.


نفرت در طنین صدای گرم عشق گم می شود


و درانعکاس شوم نفرت است که عشق

به سکون و سکوت می رسد.


نفرت سایه به سایه- گام در گام –

 دست در دست –نفس در نفس


همراه عشق می آید در آغوش عشق بارورمیگردد


ودر یک غروب غم انگیز در مرگ عشق طلوع میکند.


درسیاهی شبهای غرور


هم آغوشی شوم عشق و نفرت و تولد کودک تنهایی


و فریاداعتراض این کودک درگهواره رسوایی


وهر روز درحقارت احساس و هجوم سایه غرور

 و در حصار خودخواهی


آدمها به بهانه دست نوشته های سرنوشت


این غم انگیزکهنه داستان هستی را به تکرار میخوانند


و نهایت عشق رابه نفرت می رسانند.

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز

 مگر از شوق زياد......


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........


و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........


عاشق آنكه تو را مي خواهد.......


و به لبخند تو از خويش رها مي گردد.........


و ترا دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت مي خواهد

+نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت16:24توسط فائزه |
××××

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......

شستم ولي !.........

 گفتي: جور ديگر بايد ديد.......

ديدم ولي !..............

 گفتي زير باران بايد رفت........

رفتم ولي !.............

 او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..

نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

 " ديوانه باران نديده !! ......

 

 

 

 

آرزو دارم که قشنگترين گل سرخ دنيا را بچینم

 و بر برگهای آن قطره ای از خون خود را بچکانم

و آنرا به محبوبم هدیه کنم...

 تا زمانی که گل را مي بوید نفسش خون مرا گرم کند.

 

 

 

 

می نویسم « د ی د ار »

تو اگر بی من و دلتنگ منی ...

یك به یك فاصله ها را بردار.

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت17:11توسط فائزه |
داش نیما بازم منو شرمنده کرد (آیا امیدی هست؟؟)
تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته

 به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.


او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد.

 اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني

از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.


سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد

 از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را

از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي

 اندكش را در آن نگه دارد.


اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'

 به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش

 در حال سوختن است و دودي از آن

 به سوي آسمان ميرود.


متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده

 و همه چيز از دست رفته بود.


از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.

فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟


صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد

 از خواب پريد.


كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.

 مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:


"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"


آنها جواب دادند:


" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.

هر وقت دلت از آدما از روزگار گرفت


هر وقت نا امید شدی


هر وقت دیگه به بن بست رسیدی


برو کوه


برو کوه و داد بزن آیا هنوز امیدی هست؟


بعد جواب میشنوی


هست هست هست

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت21:39توسط فائزه |
انتظار
به انتظار بیندیش که چه صبورانه در تمامی لحظات

 مارا همراهی می کند واما ما...

چه عجولانه و با شتاب منتظر پایان انتظار هستیم

 غافل از اینکه انتظار هیچ گاه ما را تنها رها نخواهد کرد

 زیرا... پایان هر انتظار آغاز انتظاری دیگر است

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت22:53توسط فائزه |
پر پرواز
+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت22:48توسط فائزه |
تو بیا تا دلم نکرده فریاد

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت22:47توسط فائزه |
مرسی آقا سجاد
به یاد تو شبـــــها آسمان را می نگرم


آسمانی که ستـــــاره هایش تو را در من زنده میکند


و به یاد تو همیشه گلها را میبینـــــــم


که شمع عشق تو را در من روشن کرد


و به یاد مهربانیهــــایت خورشید را میبینم


که روشنائیش زمیــــن را روشن میکند


و به یاد قلب پاکت که روحــــم را جلا میدهد

 
و به دریای بیکــــران و آسمان آبی

 
نامه هایت را میخوانــــم


نامه هایی که خاطـــرات تو را در من زنده میکنــــد


و به یاد تو همیشه منتظــــر میمانم


که روزی نه با یـــاد تو


بلکه در کنــــارت .... دنیا را زیبا میبینم

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت22:43توسط فائزه |
نفس نیست

نشسته ام در تاریکی و سکوت و غربتم را

در گوش ستاره نجوا می کنم ... تنها مانده ام ...

تنها با خاطراتی کهنه و قلمی که دیگر

نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...

 قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :

 غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!

 نمی دانم !

 تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته

و  هر نفسی که بی تو می کشم !

 مگر بی تو هم می شود نفس کشید !

 این ها نفس نیست ، قفس است

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت0:30توسط فائزه |
چرا چشمهایت همیشه بارانیست؟

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

 چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

 چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ... هيچ كس نبود

 هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

 اري با تو هستم . ..

با تويي كه از كنارم گذشتي...

 و حتي يك بار هم نپرسيدي

 چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت0:25توسط فائزه |
میدونم میتونی
ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني اما نزن...

ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاري اما نزار..

.ميدونم ميتوني بري و باکس ديگه‌اي دوست شي اما

نشو...

ميدونم ميتوني جواب منو ندي اما بده...

ميدونم ميتوني نابودم کني اما نکن...

اي مهربون من دوست دارم

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت23:12توسط فائزه |
یادت به خیر

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي،

 هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي،

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي،

 براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان

 بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير!

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت23:10توسط فائزه |
چیزی تو دستاش نبود

دستاشو مشت كرده بودپرسيدم توي مشتت چي داري؟

 

گفت خودت نگاه كندستاشو گرفتمو آروم باز كردم

 

توي دستاش چيزي نبود

 

گفتم چيزي نيست كه

 

دستامو كه تو دستش بود فشرد

 

گفت:نبود ولي حالا هست

 

دستام گرم شد

 

و او لبخند زد

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت17:12توسط فائزه |
فریاد خوش است
+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت17:4توسط فائزه |
داش نیما بازم ممنون
۱ـبهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش

 روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي

 و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين

 گفتگوي عمرت را داشتي.

۲ـما واقعاً تا چيزي را از دست نديم ، قدرش رو نميدونيم .

 ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم ،

نميدونيم چي رو از دست داديم .

۳ـ اينكه تموم عشقت رو به كسي بدي ،

تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه

 پس انتظار عشق متقابل نداشته باش .

 فقط منتظر باش تا عشق آروم آروم تو قلبش

 رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش

 كه توي قلب تو رشد كرده .

۴ـ در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد ،

 در يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت

 و در يك روز ميشه عاشق شد

ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد .

۵ـ دنبال نگاهها نرو چون ميتونن گولت بزنن ،

 دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه

دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني

 چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد .

 كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه .

۶ـ دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي

اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رؤيات

 بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني .

۷ـ رؤيايي رو ببين كه ميخواي . جايي برو كه دوست داري .

 چيزي باش كه ميخواي باشي

چون فقط يه جون داري و يك شانس براي اينكه

 هر چي دوست داري انجام بدي .

۸ـ آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي

تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي ،

 به اندازه كافي اندوه داشته باشي

 تا يك انسان باقي بموني

و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني .

۹ـ هميشه خودتو جاي ديگران بگذار ،

 اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه ،

احتمالاً ديگران را هم آزار ميده .

+نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت18:5توسط فائزه |
تنهایی

آن که مست آمد ودستي به دل ما زد و رفت ،

 در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت ...

 خواست تنها يي ما را به رخ ما بکشد ،

 تنه اي بر در اين خا نه ي تنها زد و رفت

+نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت23:59توسط فائزه |
به هر عشق جهان می خندم.

پس از اين عشق به هر عشق جهان ميخندم

هرکه آرد سخن عشق به آن ميخندم

 روزي از عشق دلم سوخت و خاکستر شد

 بعد از اين سوز به هر سوز جهان ميخندم

+نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت23:58توسط فائزه |
اینم از داش نیماست
مي خواستم برايت هديه اي بفرستم

نسيم گفت مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم

باران گفت مرا بفرست تا صورتش را بشويم

 و اشکهايش را پاک کنم

ناگهان قلبم گفت :مرا بفرست

 تا دوستش داشته باشم و تو همه وجودم شدي.

+نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت23:41توسط فائزه |
از داش نیما جونمم تشکر می کنم خوبه؟؟؟؟
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم

 گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند

 همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

+نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت23:40توسط فائزه |